آنجا که آسمان هر چه بلندتر میشود، نفس تو تنگتر؛ گویی رازی از مهر در دل پنهان داری که سنگینیاش قلبت را میفشارد. چشمانت میسوزند، و آهی بیصدا از عمق جانت، تمام بیکسیهایت را در آغوش میکشد. هرچه به اطراف مینگری، هیچ روزنی از نور نمییابی.تنهایی، نیرویی مرموز، گامهایت را سست میکند. راه میروی، اما هر قدم، گویی وزنههایی سنگین بر پاهایت آویختهاند، باری که بهجای دوش، بر روحت سنگینی میکند. این نقطه، دردی است که نه میتوان از آن گریخت، نه میتوان نخواستش. دردی از جنس جانان، که ذرهذره تو را
برچسب:
نویسنده: بهار کاظمیان
تاريخ: جمعه
30 مرداد
1405 ساعت: 17:42